تبليغاتX
با دلي بي تاب مي خوانم تو را

با دلي بي تاب مي خوانم تو را

چیزی نمی تونم بگم

چیزی نمی تونم بگم ( شعر )

چیــــزی نمیتــــونم بـــگم

قــــراره از مــن بـــگــذری

چیـــزی نگو می فهمــمت

بایــد از ایــن خونــه بــــری

چنـد سال از امشب بگذره

تا مــن فراموشـــت کنــــم

تا با یــــه دریــا تــو خــودم

خامــوش خامـــوشت کنم

تنـــهایی هامو بــعد از ایـن

با قلــب کـی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت

باید به چی عادت کنم

تو باید از من رد بشی

مـــن باید از تو بگذرم

کــاری نمیـــتونم کنم

باید بیـــوفتی از سـرم

بعــد تو با خـــودم بایـد

 تنــهای تنــها سر کنم

یــک عمــر بایـد بگـذره

تــا امشب و بــاور کنم

چنـد سال از امشب بـــگذره

تـــا مـــن فرامـــوشت کــنـم

تــا بــا یــه دریـــا تــو خــــودم

خـــــاموش خـــاموشت کنـــم

چنــــد سـال از امشــب بگذره

بـا مـن یـکی هـمخــونه شـــه

احـســــاس امــــروزم بــه تــو

تـنــها یـــه شــب وارونـه شــه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 15:7 توسط چ |


 

ای غزل از تو رسیده! ای ترانه از تو جاری

مرهم عزیز و ناب همه ی زخمای کاری

پا بذار تو شب چشمام، با تو تازه می شه حرفام

این تویی که مثل آینه، منو یاد من میاری

مثِ یه حرف نگفته، با منی! زیبای خفته

تا رسیدن به طلوعم ، یه قدم فاصله داری

دل من وقفِ نگاهت، چشم من مونده به راهت

قلب من کلی هلاکت ، واسه من همتــا نداری

تو که نازی مثِ آهو، بگو عطر خنده هات کو؟

بیا که دیگه نمونده واسه دل صبر و قراری

بی تو سو نداره چشمام، بی تو می گیره نفس هام

واسه من مثل هوایی، خونه یی، شهر و دیاری

پل بزن به این شکسته، روزگار دستامو بسته

تو مثِ حکــم رهایی از تو بنــدِ روزگـــــاری

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 16:53 توسط چ |


 

خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزو ها می رسیدی

پشیمان میشدی از اینکه عشق را آفریدی 

قايقي به گل نشسته


يكي با چشمون گريون گوشه اي تنها نشسته

نگاه پراضطرابش به افق به بي نهايت

ساكته اما تو قلبش داره يك دنيا شكايت

تو چشاش حلقه ي اشكه توي قلبش غم دنيا

منتظر به راه ياره تا بياد امروز و فردا

باورش نميشه عشق و همه دنياش زير آبه

تنها مونده توي ساحل زندگي براش عذابه

تنهايي براش عذابه

خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره

همه دنياش زير آب و خودشم به غم اسيره

دست بي رحم زمونه عشقشو برده به دريا

حالا از خودش مي پرسه ميادش آيا و آيا ؟


عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نمي مونه


دل عاشقو شكستن شده كار اين زمونه


خاطرات لب دريا ديگه از يادش نميره


همه دنياش زير آب و از غم دوريش مي ميره


هرگز از يادش نميره از غم دوري مي ميره

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 14:58 توسط چ |


گفتمش آغاز درد عشق چیست ؟

گفت آغازش سراسر بندگیست

گفتمش پایان آن را هم بگو

گفت پایانش همه شرمندگیست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درمانی ندارد بی دواست

گفتمش یك اندكی تسكین آن

گفت : تسكینش همه سوز و فناست

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 19:21 توسط چ |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 16:37 توسط چ |


در کوی تو مستانه ... می افتم و می خیزم

دلداده و دیوانه ... می افتم و می خیزم

من مست و پریشانم ... می نالم و می مویم

مدهوش ز پیمانه ... می افتم و می خیزم

تا آنکه تو را یابم ... می گردم و می جویم

سر بر در آن خانه ... می افتم و می خیزم

چو شمع شب عاشق ... می سوزم و می گریم

از عشق چو پروانه ... می افتم و می خیزم

گر دست دهد روزی ... تا خاک رهت گردم

در پای تو جانانه ... می افتم و می خیزم

گفتی که ز جان برخیز ... در ملک عدم بنشین

زینروست که مستانه ... می افتم و می خیزم

من مست قدح نوشم ... از چشم تو مدهوشم

سلانه به سلانه ... می افتم و می خیزم

دیوانه رویت من ... چون گردم به کویت من

ای دلبر فرزانه ... می افتم و می خیزم

باز آی و گرنه می ... هستی ز کفم گیرد

اینسان که به میخانه ... می افتم و می خیزم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 11:12 توسط چ |


 

من هميـشه تو را دیـــوانه وار مي ستایم


 من هميشه بهار را در چشمان تو مي بینم


من هميشه از دوريـت بسیار رنج مي برم


من هميشه در کنارت دنيا را زيبا مي بینم


من هميشه محـو تماشـاي نگاهـت هستم


من هميشه مشتـاق شنيدن صدايت هستم


من هميشه ، همه جا فقط  تو را مي بینم


من هميشه در التهاب ديـدارت مي سوزم


من هميشه برايت بهترين ترانه ها را مي سرایم


افسوس که کنارم نیستی بهتریـن بهانه بودنم

 

دل

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 13:7 توسط چ |


 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 14:57 توسط چ |


تا کجای قصه باید ز دلتنگی نوشت ؟

تا به کی بازیچه بودن توی دست سرنوشت

 


 تا به کی با ضربه های درد باید رام شد

یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد

 


بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار

خسته از این زندگی با غصه های بی شمار

 

http://dariush2.persiangig.com/image/ax/2FFC.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 11:38 توسط چ |


رفتن همه را بوسید

به من از  دور نگاهش را داد  

  یادگاری به همه داد و به من

 انتظار  سر  راهش  را  داد

گفتمش بی تو چه باید کرد

عکس رخساره ماهش را داد

گفتمش مونس شبهایم کو

تاری از موی سیاهش را داد    

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 8:13 توسط چ |